سرقت در روز روشن

من همین الان متوجه شدم دو پست قبلی متنش غیب شده و فقط تیترش آمده ؟ این پرشین بلاگ چرا این مدلیه ؟ این چه کار زشتیه ؟

حالا تازه الان متوجه منظورتون از کامنت ها شدم. چون احتمالا هرقدر شما سر در نیاوردید منم چیزی نفهمیدم.

بهرحال شرمنده . من کلی در فشانی کرده بودم!

  ادامه مطلب  
   + ریحانه - ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠

فداکاری

   + ریحانه - ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳٩٠

اندوه

   + ریحانه - ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳٩٠

دلتنگی

گاهی بد کردن بهتر از خوب شدن است .

این روزها ولی من هرچه میکنم خوب نمیشوم و توان بدکردن هم ندارم.

   + ریحانه - ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٠

برای سالی که رفت

دو ماهی هست که ننوشته ام. دقیقا دو ماه فکر کنم. در این مدت سالی رفت و سالی آمد. سال ِ‌آمده مبارک .

امسال بهار نه بوی هرسال را دارد و نه رنگ و نه حس همیشه را. انگار چیزی کم است . یا شاید من تغییری کرده ام و کم و زیادی شده ام که رنگ و بوی بهارم را عوض کرده است .

اول هرسال شور ِ‌حسینی خیلی هامان را میگیرد و یک عالمه برنامه ریزی میکنیم و فکرهای عجیب و غریب و تصمیمات بزرگ و سخت. اما کم کم که هیجاناتمان فروکش میکند انگار اراده ما هم نم میکشد.

امیدوارم امسال سال ِ‌ اجرای تصمیمات بزرگمان باشد. سال نو مبارک

*پ.ن: الان که متن رو خوندم دیدم بیشتر برای سالیست که امده . نه سال ِ‌رفته !‌ولی بهرحال اسم پست همین است که هست !‌

 

   + ریحانه - ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳٩٠

در ستایش حقیقت

من آدم فیلم ببینی نیستم . کلا سالی یک ربع انهم موقع سال تحویل. عوضش خوره کتاب و مجله هستم. انقدر در تمام جراید گفتند فارسی وان بد است و اخ است و پیف است که وسوسه شدم بنشینم به تماشا. پنج شنبه ها و جمعه ها در کنار همسر جان لم میدهیم و "٢۴" نگاه میکنیم. در این سریال نکته عجیبی است . آدم ها حقیقت را بیشتر از مصلحت دوست دارند و برای ما که تمام عمر فدایی مصلحت ها بوده ایم سخت است باورش.

مدیر مرکز ضد تروریسم به دنبال سرنخ واقعی میگردد. آدم ها دلشان میخواهد چیزی را بدانند که به نفعشان نیست و ممکن است جانشان را به خطر بیاندازد. حتی زنی که از مردش به خاطرجاه طلبی اش و گناه هایش بیزار میشود.

اما این هفته نکته جالب دیگری هم داشت. جایی که رییس جهمور میخواست برود و همسرش مانعش شد. دروغ چرا. ته قلبم تحسینش کردم و حتی فکر کردم اگر من جای آن زن بودم به خاطر همین یک کار از گناه های همسرم میگذشتم . هرچه باشد ما به مصلحت بیشتر علاقه داریم تا حقیقت.

 

   + ریحانه - ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٩

کم بود ما هم بریم بمیریم؟

بعد از سقوط هواپیمای تهران - ارومیه وزیر محترم راه فرمودند خدا را شکر تعداد کشته ها کم بود! 

بسیار متاسف شدم که چرا میزان تلفات حادثه نظر آقایان را تامین نکرد و بعد از سقوط یک هواپیما با 105 سرنشین 1500 نفر تلف نشدند؟ تازه مجددا افضه فضل کردند که تعداد سوانح هوایی در ایران نسبت به کل دنیا کمتر است و از این چیزها . 

فکر کنم دکتر جان که اتفاقا از اساتید اون یکی دکی (ا.ن) هستند یا مزاح کردند که ما بعد از اون اتفاق بخندیم و یا آمار ایران را با آمار کل دنیا مقایسه کردند. تا جایی که حافظه ناقص من یاری میکند بجز ایران و افغانستان هیچ کشوری مثل ما تلفات نداره. هواپیمای سقوط کرده ، هواپیمایی بود که در خطوط هوایی سایر کشورها پروازش ممنوع بود. و ما چقدر بدبختیم که در برابر توپولوف ، بویینگ برایمان بنز است و عقاب آسمان است . 

و دلم میسوزد برای خلبانان ِ کار درستمان که جان بر کف و با دل شیر سوار این کرکس های پیر ِ فرسوده میشوند و در آخر تمام کاسه و کوزه ها بر سرِ خطای انسانی و اشتباه خلبان شکسته میشود. 

نگران نباشید . ما باور نمیکنیم. 

   + ریحانه - ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٩

برای ببری که مرد

بچه بودم . فکر کنم 10-11 ساله که روزی بابا جعبه به دست به خانه آمد. یک بچه گنجشک شل و پل و مریض را گرفته بود. وظیفه من شد رسیدگی به این پرنده بی جان. خمیرهای گوشه نان را کمی آب میزدم که نرم شود و ذره ذره در نوک کوچکش جا میدادم. قطره قطره آب. بعد از چند روز دیگر میتوانست راه برود. اما هنوز نمیپرید. دلم میخواست پرواز کند و بهترین راه را یاد دادن پرواز فرض کردم. گفتم اگر مجبور شود و بترسد پر میزند. روی راکت بدمینتون سوارش میکردم و دور اتاق میچرخاندمش و راکت را از زیرش کنار میکشیدم. تقلای بی جانی میکرد و نقش قالی میشد. هر روز چند باری با او تمرین میکردم تا اینکه بالاخره مرد! مراسم اشک و اه و تدفین با شکوه در باغچه و دو چوب به هم وصل شده به شکل صلیب به نشان سنگ قبر و پایان ماجرا! 

فکر کنم 20 سالی از مرگ آن پرنده بی نوا میگذرد. من در مرگ او بی تقصیر بودم. اگر بابا پیدایش نکرده بود همان دو هفته قبل ترش میمرد. اما بعد از 20 سال گوشه وجدانم زخمیست و هنوز  که هنوز است هر گنجشکی که میبینم به یادش می افتم و گاهی گنجشکک اشی مشی گوش میکنم و گریه هم میکنم. 

دلم میخواهد بدانم حضراتی که ببر به آن عظمت را در کمال صحت و سلامت تحویل میگیرند و انقدر خر و یابو و اسب مریض به خوردش میدهند تا بمیرد ، چگونه سر بر بالین میگذارند و اگر میذارند خواب راحت دارند؟ اگر سر راحت بر بالین و خواب ارام دارند از قول من تبریک بگویید این بی وجدانی را و پیشنهاد دهید در رزومه شان به عنوان key skill قید کنند! 

 

   + ریحانه - ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٩
← صفحه بعد