کم بود ما هم بریم بمیریم؟

بعد از سقوط هواپیمای تهران - ارومیه وزیر محترم راه فرمودند خدا را شکر تعداد کشته ها کم بود! 

بسیار متاسف شدم که چرا میزان تلفات حادثه نظر آقایان را تامین نکرد و بعد از سقوط یک هواپیما با 105 سرنشین 1500 نفر تلف نشدند؟ تازه مجددا افضه فضل کردند که تعداد سوانح هوایی در ایران نسبت به کل دنیا کمتر است و از این چیزها . 

فکر کنم دکتر جان که اتفاقا از اساتید اون یکی دکی (ا.ن) هستند یا مزاح کردند که ما بعد از اون اتفاق بخندیم و یا آمار ایران را با آمار کل دنیا مقایسه کردند. تا جایی که حافظه ناقص من یاری میکند بجز ایران و افغانستان هیچ کشوری مثل ما تلفات نداره. هواپیمای سقوط کرده ، هواپیمایی بود که در خطوط هوایی سایر کشورها پروازش ممنوع بود. و ما چقدر بدبختیم که در برابر توپولوف ، بویینگ برایمان بنز است و عقاب آسمان است . 

و دلم میسوزد برای خلبانان ِ کار درستمان که جان بر کف و با دل شیر سوار این کرکس های پیر ِ فرسوده میشوند و در آخر تمام کاسه و کوزه ها بر سرِ خطای انسانی و اشتباه خلبان شکسته میشود. 

نگران نباشید . ما باور نمیکنیم. 

   + ریحانه - ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٩

برای ببری که مرد

بچه بودم . فکر کنم 10-11 ساله که روزی بابا جعبه به دست به خانه آمد. یک بچه گنجشک شل و پل و مریض را گرفته بود. وظیفه من شد رسیدگی به این پرنده بی جان. خمیرهای گوشه نان را کمی آب میزدم که نرم شود و ذره ذره در نوک کوچکش جا میدادم. قطره قطره آب. بعد از چند روز دیگر میتوانست راه برود. اما هنوز نمیپرید. دلم میخواست پرواز کند و بهترین راه را یاد دادن پرواز فرض کردم. گفتم اگر مجبور شود و بترسد پر میزند. روی راکت بدمینتون سوارش میکردم و دور اتاق میچرخاندمش و راکت را از زیرش کنار میکشیدم. تقلای بی جانی میکرد و نقش قالی میشد. هر روز چند باری با او تمرین میکردم تا اینکه بالاخره مرد! مراسم اشک و اه و تدفین با شکوه در باغچه و دو چوب به هم وصل شده به شکل صلیب به نشان سنگ قبر و پایان ماجرا! 

فکر کنم 20 سالی از مرگ آن پرنده بی نوا میگذرد. من در مرگ او بی تقصیر بودم. اگر بابا پیدایش نکرده بود همان دو هفته قبل ترش میمرد. اما بعد از 20 سال گوشه وجدانم زخمیست و هنوز  که هنوز است هر گنجشکی که میبینم به یادش می افتم و گاهی گنجشکک اشی مشی گوش میکنم و گریه هم میکنم. 

دلم میخواهد بدانم حضراتی که ببر به آن عظمت را در کمال صحت و سلامت تحویل میگیرند و انقدر خر و یابو و اسب مریض به خوردش میدهند تا بمیرد ، چگونه سر بر بالین میگذارند و اگر میذارند خواب راحت دارند؟ اگر سر راحت بر بالین و خواب ارام دارند از قول من تبریک بگویید این بی وجدانی را و پیشنهاد دهید در رزومه شان به عنوان key skill قید کنند! 

 

   + ریحانه - ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٩

سپیده بی سپیده. زمستون رو کی دیده ؟

لباس های زمستانی را جابجا میکنم. اواسط پاییز و بعد از آن تنها باران پاییزی جَو گیر و مست ، هِن هِن کنان پالتو و بارانی بود که از کاورهای سنگین بیرون کشیدم و در کمد مهمان آویزان کردم که دم دست باشد. 

جعبه های بزرگ بوت را از بلای کمد پایین آوردم و نشستم به تماشا. از خدا که پنهان نیست ، از خلق خدا هم پنهان نباشد عاشق لباس زمستانی ام. به نظر من خوش تیپی و زیبایی را میتوان فقط در لابلای خزهای یقه پالتو سفید زمستانی پیدا کرد . 

حالا و در این نیمه ء اولین ماه ِ آخرین سال دوباره هِن هِن کنان لباسهای سنگین و جاگیر را برمیگردانم به خانه اول. پرده ها را کنار میزنم و به آسمان ِ بی ستاره این شهر ِ دود زده نگاه میکنم. 

روزگاری میگفتند به کوری چشم شاه زمستون هم بهاره. و من فکر میکنم به کوری کدامین چشم پاییز و زمستانمان حتی دیگر بهار هم نیستند؟ 

 

   + ریحانه - ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٩

شهرتاریک من

این روزها ، بعد از هدف . مند. شدن. یار.انه. ها. تنها چیزی که دفرق کرده است ، خیابانها و اتوبانهای و کوچه های تاریک است. 

چند شب پیش وقتی میخواستم از جایی برگردم منزل ، هنوز 9 شب نشده بود و با خیال راحت راه افتادم.  از ترافیک و شلوغی همیشگی صدر و مدرس که بگذریم ، همه جا گرد مرگ پاشیده بودند انگار. 

وقت هایی که با همسرجان بیرون میرویم انگار حواسم به جایی و چیزی نیست. ولی درآن شب اول زمستانی که بجز سرمای خشک و روزهای تقویم هیچ نشانی از زمستان نداشت ، تازه فهمیدم این شهر چقدر تاریک است. چقدر دوست ندارم این تاریکی را. این سکوت را. این سیاهی را. 

زیر لب حمد و سه توحید میخوانم. فاتحه برای کشوری که تنها مشکل دولتمردانش چراغ های کوچه ها و روشنی خیابان هاست. دلم میخواهد با پوزخند بگویم نترسید. روشن کردن چراغ ، دلهای سیاه را روشن نمیکند. 

   + ریحانه - ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٩

..... کدو رو ندیدی

اول اینکه ببخشید. تیتر این پست یک مصرع شعر مولاناست که چون الان ما هنوز به اون سطح روشنفکری و آزادی بیان نرسیدیم از نقل کاملش معذورم. 

و اما بعد. 7-8 سالم بود که بابا بلیط گرفته بود عید بریم بندرعباس. هتل هم فکر کنم هتل هما رو رزرو کرده بود. یکی از مدیرهای شرکت میگه : آقای فلانی. بندر عباس کجاست میخوای زن و بچه رو ببری. تو که این همه پول هواپیما دادی ، برو پس بده ، پاشین برین دوبی. پدر نازنین هم فقط رفت بلیط ها رو پس داد و عید به سلامتی شما مثل همیشه رفتیم ولایت پدری و مادری ! خنثی

در همان زمان ها هم پدر جان جمله ای رو میگفتن که من هنوز یادمه. وقتی میرفتیم پمپ بنزین یا خرید از قدس و فروشگاه هایی مثل ملاصدرا ، بابای من غرغر میکرد و میگفت این ها نمیفهمن. قیمت ها رو واقعی کنن ، حقوق ها رو هم واقعی کنن. سوبسید دیگه معنا نداره. 

و وقتی من میپرسیدم یعنی چی ؟ پدر توضیح میداد که یعنی الان بیشتر قیمت بنزین رو دولت میده. بهش میگن سوبسید. ولی از این سوبسید اونی بیشتر استفاده میکنه که پول بیشتری داره. مثلا سه تا ماشین امریکایی داره (22-23 سال پیش ماشین های گنده امریکایی هنوز تو خیابون ها ولو بودن ) نه اونی که یک تاکسی یا موتور داره. و از اون طرف حقوق ها هم پایینه. 

پدر جان در تمام این سالها این نظر را داد و بالاخره دولت محترم به سبک خود پدرجان ... و کدو را ندید و فقط سوبسید (همان یارانه ) را حذف کرد و اصلا بروی مبارک خودش هم نمی آوردکه پس حقوقتون کو؟ 

 

   + ریحانه - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ دی ،۱۳۸٩

خواب زمستانی

چند روز پیش منزل دوستی بودیم که ماجرای پست قبل را تعریف کرد. گویا ابتدای ماجرا من در حال کمک به خانم خانه بودم و نفهمیدم که کمی تاریخ مصرف این پست گذشته است. مردهای خانواده در حال بحث روز بوده اند و فلاش بکی هم زده اند و من بی خبر از همه جا در همان صحنه حساس رسیدم و تصویرش را گذاشتم.

مهم نیست که زمانش گذشته ،‌مهم است که روزی چنین چیزی رخ داده است . من با ببخش و فراموشکاری خیلی میانه خوبی ندارم. وقتی کسی حرفی میزند و بقیه میگویند مهم نیست . گذشت !‌درک نمیکنم .

به نظر من این ماجرای ببخش و فراموش کن تمام اصول اخلاق را زیر پا میگذارد. چرا باید ببخشم و فراموش کنم؟ پس چه دلیلی دارد خود را مقید به قیود خوب بودن بکنیم وقتی یکساعت بعد باید همه چیز فراموش شوند ؟‌

قسمت تعجب برانگیز ماجرای پست زیر این است که جناب مهندس بعدازشاهکار سایپا آذین و این دسته گلی که به آب داده اند به ریاست سازمان ملی جوانان منصوب میشوند!‌ یعنی کسی که هنوز کنترلی بر جهت گردش خونش ندارد را میگذارند برای جوانان مردم سیاست گذاری کند.

خدایا تا به حال خواب بوده ایم. دو باره خوابمان کن و اگر قرار است این ها بر این سرزمین باشند بگذار در همان خواب بمانیم و رویای کوروش و داریوش ببینیم.

   + ریحانه - ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ دی ،۱۳۸٩