اعتماد به نفس

من آدم اعتماد به نفس بالایی نیستم. البته بجز در کار که چون میدانم بلدم ، مطمئن حرف میزنم. اگر نه در بقیه موارد بخصوص ظاهر ، همیشه روی لبه تیغ بوده ام. 

داشتم روزنامه های هفته گذشته را جمع میکردم و نگاهی هم به تیترهای نخوانده می انداختم که چشمم به در فشانی جناب معاون اول رییس جمهور، جناب رحیمی  ! ، خورد که فرموده اند : اگر ما اخم بکنیم در جواب تحریم ها صنعت خودرو فرانسه میخوابد. یاد غول دریاچه افتادم که وقتی قهر میکرد آب مردم اسکاتلند بود یا ایرلند که قطع میشد. 

اما یک پیام اخلاقی داشت این حرف برای من. که تمرین کنم اعتماد به نفس داشته باشم. که بروم جلوی اینه و بگویم تو میتوانی حتی رییس جمهور شوی و دیگر نگران قد کوتاهم نباشم و فکر کنم در این مملکت مردان ِ از تو کوتاه تر و حتی کوته فکر تر هم رییس جمهور و معاون او میشوند. با این فکر ها کمی میتوانم خودم را دلداری دهم و خوش و خرم باشم. 

اما جناب رحیمی ، حالا محض خاطر گل روی مردم فرانسه بخصوص ژولیت بینوش و ژرارد دی پاردیو ، و محض روی ملکه ء خوش قد و بالاشون ، و به خاطر ما ، جون داداش اخم نکن. بخند دیگه ! بگو  سییییییب! 

   + ریحانه - ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ مهر ،۱۳۸٩

شما مادرید؟

همسرجان آدم مودبی است. آخرین حرف زشتی که زد و من در خاطرم مانده ، وقتی بود که با مادرش بیرون بودیم و اهنگ جدید محمد اصفهانی گوش میکردیم. مادرش پرسید این کیه؟ و همسر جان گفت : ممد اصفهانی! مادرش هم سرخ و سفید که مامان این چه طرز حرف زدنه ؟ جناب آقای دکتر اصفهانی! 

دیشب نشسته بودیم کنار هم و به عنوان ریلکسیشین آخر هفته ، دَنس فلور را از تی وی پرژیا وان نگاه میکردیم. دخترکی آمده و روی سن و شلنگ تخته می اندازد . غش غش میخندیم. میگوید : ننه اش گفته رقصت خوبه ! نفر بعدی یک پسر لوس است که نمیشود گفت با آن تکان تکان های بی مورد دارد میرقصد. او را هم میگوید : اینم ننه اش گفته که پسرم چه رقص خوبی داری! 

مبهوت نگاهش میکنم. میگویم : نه بابا مهندس. تو هم آره! بلد بودی از این حرف ها! میگوید : آخه اونی که بچه اش رو آدم بار میاره میشه مادر. اینی که نتیجه کارش این میشه همون ننه است! 

و من فکر میکنم اگر روزی فرزندی زادم ، هنوز مادر نشده ام. مادری من سالها بعد معلوم خواهد شد و از تصورش پشتم تیر میکشد . 

   + ریحانه - ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ مهر ،۱۳۸٩

درگیری های یک ذهن زیبا

در اینکه عشق دو روح را یکی میکند ، شکی نیست . در این هم شکی نیست که ازدواج دو جسم را یکی میکند . من به ازدواج هایی که به عشق منجر میشوند و عشق هایی که به ازدواج ختم میشوند مشکوکم! 

   + ریحانه - ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ مهر ،۱۳۸٩

وقتی کسی نمیخونه چه فرقی میکنه چی باشه؟

قسمت تلخ ماجرای وبلاگ نویسی همین روزها و ماه های اول است. وقتی کلی ذوق و شوق داری . اما کسی نیست که شادی هایت را با او تقسیم کنی. البته تقسیم شادی برای مارکتینگ است . وقتی مخاطب پیدا شد و نمک گیر شد ، میزنیم کانال دو و کانال عاشورا و یاد غم و غصه هایمان می افتیم. به قاعده ، 100 نفر هم می آیند و دلداری میدهند. 

بعد از مدت ها بلاگ خواندن ، به این نتیجه رسیده ام اسم بلاگ مثل تیتر روزنامه های جنجالی یا تبلیغ های تو خالی باید باشد. دیروز وبلاگی دیدم اسمش این بود" من شوهر میخوام ! زوووووووووود" رفتم گفتم ببینم کمکی از دستم برای این بنده خدا بر می آید یا نه. هلاک شد دختر مردم. صفحه که باز شد دیدم نویسنده اش یک پسره و سایت فروش فیلم و سریاله. مهم نیست که من نخوندم و شاید ، شاید که نه ! حتما، چند تا ناسزا هم نثارش کردم. برای اون آدم مهم اینه که آمارش بره بالا که رفت. حالا نمیدانم یک ریحانه چقدر مهم است برای آدم ها که بیایند وبخوانند و تعامل داشته باشیم. امیدوارم تا هنوز ذوقی در دل است این تعامل ها ایجاد شود! 

راستی خودم را کم کم معرفی میکنم. علی الحساب اینکه کتابی که در کنار صفحه است ، ترجمه من است ! البته من باب محکم کاری گفتم . اگر نه خودتون فهمیدین دیگه ؟ نه !!! نیشخند

   + ریحانه - ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٩

تعامل

از قدیم گفته اند که دو درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. این موضوع را ما ، یعنی من ریحانه و همسر جان ، مدت هاست کشف کرده ایم. 4 سال به خوبی و خوشی و عشقولانگی کنار هم شب را صبح کردیم  و به یاد هم صبح را شب ! از وقتی تاج مدیریت بر سر ما گذاشته اند ، هر از گاهی به صحرای کربلا گریز میزنیم ... اینجا 5 نیروی پورتر است ، نخیر جانم پنج پی ژاپنی جواب میدهد! آقا سی آر ام رو پیاده کنیم ؟ اینجا داری خدمت ارائه میدی! سروکوئال باید باشه ... خلاصه که دو تا نیمچه مدیر به جان هم میافتند و بحثی میشود. خوشبختانه این بحث ها برای افزایش قابلیت مذاکره در جلسات شدیدا مفید است . چون یکبار تمام استدلال هایمان چکش خورده است و صد البته این چکش گاهی هم به ستون های زندگی مان میزند! 

البته تازگی ها راهش را هم پیدا کرده ایم. اصلا بحث کار و درس را وسط نمیکشیم. نه من از او میپرسم چه خبر. نه او. اگر هم چیزی و حرفی بود که قلقلکمان میداد و نمیشد از خیرش گذشت ، طرف مقابل میداند که نباید خیلی نظر بدهد. همان گوش کند کافی است! این هم تفاهمی است درزندگی! 

   + ریحانه - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٩

اندر احوالات عفاف

ای بابا. بسی خوشحال شدیم از دیدن یک نظر. بعد که با نهایت عشق رویش کلیک فرمودیم دیدیم جناب پرشین بلاگ  لطف فرموده اند و برای ما نظر گذاشته اند. دستش درد نکند. 

قرار شده است در دانشگاه ها طرح مبارزه با بدحجابی را اجرا کنند. بسی مشعوف شدم از خواندن این خبر. یعنی تمام تلاش ها برای درس خواندن و به جایی رسیدن و مملکت را به جایی رساندن ، بسته به طره های گیسوی یار است ! خب عزیز دل من چرا کنکور میگیرید؟ یک مسابقه حجاب بگذارید به ترتیب محجبه بودن بفرستید دانشگاه . کسی که پوشیه میزند را بفرستید دانشگاههای بهتر ، به ترتیب بد حجابی (به زعم خودتان) از رنکینگ رشته و دانشگاه کم کنید تا برسید به دانشگاه های مجازی . بی حجاب ها را هم انجا؟ خوب است دیگر؟ مردم تکلیف خودشان را میدانند ، شما هم انقدر حرص نمیخورید! 

معینی کرمانشاهی را دوست دارم. شعر معروف " عجب صبری خدا دارد" .  را همه میدانید. اما من عاشق شعر دیگری هستم. جایی در این شعر میگوید: 

مَکِش هرگز به بند اندر کسی را

همای لامکان یا کرکسی را

که چون آزاد از نخجیر گردند

اگر باشند آهو شیر گردند

و اینگونه است که جوانان ما که سالها در حسرت حداقل آزادی ها سوخته اند و در دهه سوم زندگی که باید در اوج بهره وری و شکوفایی روحی باشند ، هنوز درگیر غریزه اند ، وقتی به تایلند ! میروند به دلیل انجام اعمال منافی عفت دستگیر و جریمه میشوند! چه کرده ایم با خودمان که تایلندی ها ما را به جرم عفت شکنی محکوم میکنند؟ 

اینگونه است که دختر ایرانی دانشجوی ارشد در انگلیس به دلیل عدم رعایت نُرم های دانشگاه در لباس پوشیدن ، از دانشگاه اخراج میشود. چرا؟ چون ما نرم ، ما عفت ، ما حیا ، ما استاندارد به بچه هایمان نمیدهیم. ما مقادیر زیادی عقده به انها تزریق میکنیم!

   + ریحانه - ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٩

ریحانه هستم

سلام. البته این سلام به ناکجا بود. چون احتمالا این پست به اندازه انگشتان یک دست دیده نمیشود. بهرحال، سلام. ریحانه هستم. یک عدد ریحانه . این را به این جهت میگویم که در 5 سال اخیر طبق امار ثبت احوال ، ریحانه ، 3-5 امین اسم محبوب در میان دختر خانم ها بوده است. من یکی از بیشمارریحانه های این ممکلت هستم. برای مشخص کردن خودم باید بگویم " دانشور " هستم. خیلی مصداق ماجرای کور را نور علی صدا کردن نیستم البته. از ریحانه بودن بوی خوبش را دوست دارم و از دانشوری اش هی درس و کتاب خواندن را. این فامیل را هم مدیون اجداد آینده نگرمان هستیم. گویا قرار بوده نام فامیل ما چیزی در مایه های عمو تیرتپر باشد. یک جد ِ شیر پاک خورده ای میگوید شاید بعدها نوادگان ما شرمنده شوند . ما خاندان تحصیل کرده و دانشوری هستیم . خلاصه خودشان برای خودشان پپسی باز کردند و آن پپسی ِ کذایی فمیلی نِیم ما شد! 

بگذریم. یک نیمه شب پاییزی که الان باشد هوس نوشتن ذوباره به سرم زد. نوشتن همیشه غایت آمال من بوده . بماندکه خودم بزرگترین ظلم را به خودم میکنم و کم مینویسم. امشب دوباره تصمیم گرفتم خودم باشم و خودم بنویسم. زندگی رسم خوش آیندی است که گاهی شادی های کوچک خوش آیند ترش هم میکند. شادی هایی مثل دست در دست همسرجان قدم زدن. انها که مرا میشناسند همسرجانم را هم میشناسند. مثال بارز مردانگی و مردانگی اش البته ربطی به موها و چشم های روشن و جذابیت های  ظاهری اش ندارد. مربوط به اخلاق و جذبه مردانه اش است که ما را چندین سال است شیفته کرده است. شوهر ذلیلی که شاخ و دم ندارد.

میگفتم. میخواهم از لحظه هایم بنویسم. از لحظه هایی که میدانم نابندو تکرار ناپذیر. مینویسم که در خوشی ها یادم نرود لحظات سخت هم داشته ام ، و در ناخوشی ها بدانم زندگی روزهای قشنگ هم دارد. 

 

 

   + ریحانه - ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٩