روسیه

من علاقه ای به روسیه ندارم. جزو کشورهاییست که دوست دارم فقط یکبار بروم و کاخ کرملین و موزه آرمیتاژ‌و چند جای دیگر را ببینم و برگردم. همین. اما یک چیز روسها را دوست دارم. فیلم های جنگیشان. فضاهای سرد و سیاه و دلگیرش غم و خستگی را بدون نیاز به هیچ عامل دیگری منتقل میکند. فیلم هایی که درمورد زندانیان هم هست را دوست دارم. و بیشتر از همه اینکه آن ها را به اردوگاه های کار اجباری میفرستند را دوست داشتم و دارم. به نظرم بهترین روش برخورد با یک مجرم همین است. اینکه زیر شلاق کار در سرما و گرما جان بکند تا یا آدم شود و یا روح!‌

نمیتوانم تصور کنم در گرما و سرما مهندسان و متخصصان در جاده و بالای سر دکل های نفتی و گازی باشند و این انگل ها در زندان مفت بخورند و مفت بخوابند. خبر خوبی که بعد از مدت ها از سیمای میلی ج. ا.ا. پخش شد این بود که قرار است معتادان را برای ترک به اردوگاه های کار اجباری ببرند. هرچند کافی نیست ولی لازم است. کافی اش این است که تمام زندانیان را چنین کاری کنند. البته طبعا زندانیان مهریه و نفقه و زندانیان سیاصی را نمیگویم. هرچقدر جرم سنگین تر غل و زنجیر سخت تر و محکم تر  وکار سنگین تر!‌

   + ریحانه - ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٩

خوب و بد

عمیقا معتقدم زمانی که یک چیز ِ خوب صرف یک چیز ِ بد بشود ، فاجعه رخ داده است. مثلا شما مواد ِ خوب را صرف یک غذای بد بکنید. سرمایه ء خوب را صرف یک بیزنس بد بکنید. سلامتی را صرف انجام ِ کارهای بیخود و مریض کننده بکنید و الخ! خب امروز فاجعه ای رخ داد و یک روزخوب و تعطیل من صرف ِ یک خواب بد شد که حتی کسل تر از قبل هم شدم. و الان اصلا احساس خوبی ندارم. امیدوارم دو روز بعدی بهتر باشه. 

عیدتون با تاخیر مبارک. قدیم ها که بچه بودیم تو همچین روزی اقلا 4-5 تا تیکه گوشت قربونی برامون میاوردن و خودمون هم همیشه گوسفند میکشتیم. حالا چند سالیه که به خاطر مراسم روز عرفه که مامان میگیره انقدر خسته ایم که کسی حوصله ء گوسفند نداره. اما چند سالی هم هست که دیگه نشونی از گوسفند قربونی نمیبینم. امروز فکر کردم لابد منطقیه ! کی حال داره اندازه حقوق یک ماه یک کارمند رو بده گوشت بخره بین مردم پخش کنه! فکر کنم از حالا به بعد باید به گوسفند ها تبریک گفت این عید رو به جای تسلیت! 

   + ریحانه - ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٩

بی ربط

من ترجیح میدهم فحش بخورم به جای غذای سرد. اما بدبختی اینجاست که در این جا به ما فحش نمیدهند هیچ وقت ،‌و همیشه غذای سرد میدهند. هی به آقا رضا میگویم که لطفا غذای مرا داغ کن !‌داغ! غذای سرد مثل کوفت میمونه !‌اما متاسفانه چشم گفتن هایش به من مثل چشم گفتن های من به مامان است . چشم الکی!‌

* وقتی تنها کامنت پست قبل رو میبینم به این نتیجه میرسم این بیزنس به نتیجه نمیرسه!‌بهتره کاسه و کوزه ام رو جمع کنم و برم دنبال زندگیم به جای بلاگری!‌

   + ریحانه - ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٩

اصحاب کهف

حیف شد. آقای آل اسحاق وزیر بازرگانی ! در تایید فرمایش ا.ن. فرموده اند که " با پول های واریزی ِ یارانه ها تشریف نبرید مبلمان و پرده و میز و دکور عوض کنین. الان وقت خوشگذرونی و ولخرجی نیست ! "

حیف شد. با همسر جان برنامه ریزی کرده بودیم یک ماه برویم جزایر قناری... یک ماه برویم سواحل میامی... یک ماه مبل عوض کنیم. یک ماه فرش بخریم. یک ماه به جای ال سی دی 42 برویم ال ای دی 50 بخریم. حیف شد... وقتی بزرگتر حرف میزنه که آدم نه نمیگه! میگه چشم! 

* لوب منفی مصداق بارز این روزهای اقتصاد بیمار و محتضر ایران است. وقتی تقاضای کالاهای لوکس و نیمه لوکس کم شود ، مجبورند برای کاهش حجم فروش قیمت را بالا ببرند. در نتیجع تقاضا کمتر میشود. مجددا قیمت بالا میرود. مجددا تقاضا کمتر میشود.... و این چرخه باطل ادامه دارد. روزهای سختی در انتظار مردم است... 

راستی یادم رفت بپرسم زمان اصحاب کهف با این پول ها چکار میشد کرد؟

   + ریحانه - ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٩

مدرنیسم

در باب مدرنیسم در ایران همین بس که در خوابگاه دانشجویان دانشگاه الزهرا "ساس" امده است و درهای دو اتاق یا دو بخش را بسته اند و دانشجوها را بدون وسیله فرستاده اند جای دیگر و سم پاشی کرده اند و فرموده اند ممکن است در کل تهران اپیدمی شود! 

بهرحال ما از این همه پیشرفت سپاسگذاریم. خداییش انرژی هسته ای دستاوردی اگر نداشته باشد همین که داخل آدم شدیم و میتوانیم بعد از 30 سال زندگی ، ساس ببینیم خودش کلی است و باید خدا را شکر کرد.

لازم نیست آخر هر پست تاکید کنم که اینجا اصلا پالیتیکال نیست. شما رو جون من س.یا.سی فکر نکنین! 

   + ریحانه - ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٩

طنز روز

فکر میکنم ما هرچیزی را به گند میکشیم. روزها و نام ها و یادها را. روز ازدواج میگوییم حکم طلاق نمیدهیم. من که هرچه فکر میکنم ربط این دو تا را نمیفهمم. اگر کسی بگوید ممنون میشوم.

ا. ن. محترم !!‌ خطاب به غرب فرموده اند که شما که نمیتوانید آب دماغتان را بالا بکشید ..... و الخ. خب میخواستم عرض کنم که داداش آب دماغ رو بالا نمیکشن هی. فین میکنن. شما که سی ساله دارین بالا میکشین کجا رو گرفتین دقیقا ؟‌

این وبلاگ کاملا اجتماعی و طنز است و هیچ ارتباطی با پالیسی ندارد. هرکس هم برداشت پالیتیکال بکنه مدیونه !‌ از الان گفته باشم. فقط خواستم دور هم بخندیم!‌

   + ریحانه - ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٩

دو روی زندگی

زندگی را اگر بخواهیم تعریف کنیم بجز مقدمه ابتدای سریال هانیکو (زندگی منشوریست در حرکت دوار با رنگ زیبا و بدیع و چشم نواز.... ) مثل سکه ایست که دو رو دارد. یک رو مرگ یک رو زندگی. وقتی تو شادی همزمان با شادی تو خیلی ها شادند و همزمان کسانی غمگینند. این غم و شادی توامان است که تعادل را حفظ میکند.

وقتی خبر مرگ جوانی در محله سعادت آباد در جلوی چشم پلیس و کلی آدم دیگر را میشنوی ،‌چیزی در ته قلبت فرو میریزد. وقتی شمع های تولدم را فوت میکردم ،‌فقط یکساعت از خواندن این خبر میگذشت ... من در روی خوب سکه زندگی بودم. میترسم از روزی که این سکه بچرخد...

پ.ن. پیر شدم رفت .

 بعدا نوشت :‌دوست نازنینی تذکردادند که اگر زندگی سکه باشد ،‌دیگر دورویش مرگ و زندگی نمیشود. حق با این دوست نازنین بود. خواستم بگویم یک صفحه است دیدم نه !‌زندگی همان سکه دورویی است که یک طرفش است مرگ است و یک طرفش تولد. نیستی و حیات هردو بخشی از زندگی اند.

   + ریحانه - ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٩

روز دانش اموز مبارک

امروز روز دانش آموز است.روزی که سه بار در تاریخ ایران تکرار شد... به فواصل مختلف. فکر میکنم فلسفه ء‌ این روز چیست ؟‌قراراست کدام ارمان را به دانش اموزان امروز و مردان و زنان فردا یاد بدهیم؟‌قرار است فقط شیرینی و شکلات و احیانا خودکار و خط کشی به رسم یاد بود بدهیم و تمام ؟‌ همین ؟‌ هدف از تقویم شلوغ کردن و هی اسم گذاشتن همین شیرینی وشکلات و مداد و سخنرانی و سرود است ؟‌ یا قراراست چیزی بدهیم که فردا روزی به عنوان پشتوانه تفکرشان باشد!‌

در درک فلسفه این روزها و این نام ها مشکل دارم . و از آن بدتر در درک این فلسفه که خودمان نام میگذاریم و خودمان در هراس از زوزهای نام گذاری شده خیابان هایمان را مملو از مردان سیاه پوش و ترسناکی میکنیم که قرار است به جای گل و فلسفه باتوم و گلوله نثار دانش آموزانمان کنند.

   + ریحانه - ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٩

باز باران با ترانه

هوا این روزها نافرم دونفره شده است و ما هم هی با همسرجان شرکت ها را میپیچانیم ( چقدر ادبی ِ‌این واژه مسخره است !‌میپیچونیمش دیگه !‌) و میرویم قدم زدن .  و صد البته قدم زدن در بازارها و پاساژهای هوس انگیز پر خرج هم هست. صبح تو ترافیک یک روز ِ‌مه گرفته و بارانی یاد این شعر "گلچین گیلانی " افتادم. شعر کتاب چهارم دبستان.

باز باران با ترانه

با گهرهای فراوان

میخورد بر بام خانه

یادم آمد روز باران

گردش یک روز شیرین

...

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره

خواه روشن

هست زیبا ،‌هست زیبا

یادش به خیر. چقدراین شعر رو دوست نداشتم و الان که معناش رو درک میکنم چقدردوستش دارم.

عاشق روزهای  بارونی ام. عاشق نمش. عاشق بوی خاک و برگ های بارون خورده . عاشق مه و هوای گرفته اش. عاشق بارونی ها و چکمه هاش که کلی آدم رو خوش تیپ میکنه . عاشق این روزهام...

   + ریحانه - ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٩

کپی پیست

این روزها درگیرپروژه های پدر و مادر دا ر دانشگاهی هستم. علی رغم اینکه تمام نمراتم تا این لحظه عالی بوده اما حالا که به درسهای پراجکت بیس رسیده ام هنگ کرده ام. دلم نمیخواهد پروژه ام کپی باشد. دلم میخواهد یک کار کوچک اما واقعی باشد. برای درس مدیریت طرح های توسعه چند پروژه خوب و آماده دارم. اما هنوز دلم نیامده یک ریحانه دانشور بزنم روی جلدش  و تمام. دلم میخواهد کار خودم باشد و به هرکس هم که میگویم قهقهه میزند و میگوید خانم بی خیال !‌بیا برو تحویل بده نمره ات رو بگیر. اما هنوز این دل وامانده رضایت نداده. امروز نمره ها را دادند  من نمره نداشتم. همه کله کشیدند و چپ چپ نگاهم کردند. خیلی خونسررد توضیح دادم که من دلم میخواهد خودم بروم  توی یک کارخانه و تحقیق کنم و طرح توسعه بنویسم. فکر کنم دوستان خیلی خونسردی خود را حفظ کردند که لنگه کفش پرتاب نکردند. مانده ام میان نمره و این دل وامانده که دوست دارد یاد بگیرد.

ماجرای تحقیقات دانشگاهی و دانشجویی در ایران مرثیه ایست ناتمام.

   + ریحانه - ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٩

جهانی شدن

در راستای جهانی شدن و متمدن ! شدن ، دولت فخیمه اقدام به افزایش قیمت بلیط های هواپیما کرده اند. خب بعد از تشکر از این اقدام متهورانه و محیر العقول که حتی از خریدن آن بلیط ها و سوار شدن به آن هواپیماها عجیب تر است، به سایر امور بین المللی بپردازیم. فکر کنم استاندارد ترین مورد حقوق کارمندان است. میانگین حقوق یک کارمند در کشورهایی که قیمت هر نفر ساعت پرواز در آنها 60 $ است ، حدود 1200 یورو میاشد. یعنی با حقوق دریافتی میتوانند 20 ساعت پرواز داشته باشند. اما در ایران این عدد 303 هزار تومان میباشد. یعنی میتوان 5 ساعت پرواز داشت . خب از انجا که من مهندس نیستم و همیشه با ریاضیات مشکل داشتم ، مخصوصا مبحث نامعادلات ، خواهشمندم یک نفر بیاید و من را روشن کند. شما که دارین زحمت میکشین لطفا تفاوت بین لوفتانزا و ایرفرانس و قطر ایرویز با هواپیمایی یاس و تابان و کاسپین رو هم در نظر بگیرین ! 

*نمیشه فقط ماموریت خارجی بریم؟ خب من میترسم سواراین هواپیماها بشم! 

   + ریحانه - ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٩

جناب مهندس

یکی از همکارهای جدید را صدا میکنم. آقای مهندس....! با لبخند عمیقی نگاهم میکند.میپرسد شما رزومه من رو دیدین؟ سری تکان میدهم: نه !‌ متعجب میپرسد پس از کجا میدونین مهندسم؟‌ لبخند ملیحی میزنم که بعید میدانم شرارت نهفته در آن را کشف کند: از اِستیلتون معلومه !‌جوانک خوش و خرم راهش رامیرود و من یادم میرود که اصلا برای چه کاری صدایش کردم!‌

من آدم ها را علاوه بر مردان و زنان به دو گروه دیگر تقسیم میکنم که  جامعه آماریش هم به همان بزرگی است و با همان نسبت. یعنی نصف نصف. برای من آدم ها یا مهندسند یا نیستند. حالت سومی متصور نیست. به نظرم مهندسی مثل ماکسیما است. فقط دهن پرکن است. ماکسیما روزگاری ماکسیما بود. اما هنوز هم وقتی کسی سوار است استیلش را دارد. مهندسی هم همان حال است. من مهندس نیستم. علاقه ای هم ندارم. رتبه ١۴ مهندسی را داشتم و علی رغم تجربی بودنم با درصدهایی که داشتم میشد مهندسی های رشته ریاضی را هم بزنم. دانشگاه آزاد حداقل را میخواد و پولش را. اما مهندس ها را دوست دارم. عاشق پزشکی بودم . امامطمئن بودم هرگز همسر یک پزشک نمیشوم. معتقدم مشاغلی که خیلی با  زن ها سر و کار دارد موقعیت های لیزی هستند. ترجیحم مهندس عمران بود و معدن . به نظرم مهندس ها آدم های مهربان تری هستند. و خوشبختانه یا بدبختانه دور و برم پر است از مهندس . مهدس های دوست داشتنی.

گاهی فکر میکنم که دکتری که مرا به دنیا آورده است مهندس بوده است ...

   + ریحانه - ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٩

انواع آزادی

این روزها بحث بر سر آزادی مطلقیست که در همه زمینه ها در ایران وجود دارد. آزادی مطبوعات. آزادی بیان ، آزادی فعالیت احزاب سیاسی و ... 

استاد بزرگوارم که قبلا هم در موردش گفتم خاطره ای را تعریف کرد که در یکی از جلسات از یکی از اساتید دانشگاهی شنیده بود. 

این که در دنیا 4 نوع آزادی داریم :

1 -ازادی آمریکایی: در آن همه چیز ازاد است بجز چیزهایی که ممنوع است 

2- ازادی فرانسوی: در آن همه چیز ازاد است حتی چیزهایی که ممنوع است. 

3- آزادی آلمانی : در آن همه چیز ممنوع است ، بجز چیزهایی که آزاداست .

4- آزادی روسی : در ان همه چیز ممنوع است ، حتی چیزهایی که آزاد است. 

حالا این روزها من نوع دیگری از ازادی را کشف کرده ام در وطنم که در آن همه چیز ازاد است ، اما در صورت انجام مجازات خواهید شد. 

   + ریحانه - ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ آبان ،۱۳۸٩

دیوارهای فهمیدنی

همسرجان مرد آرام و دوست داشتنی ای  است. یک آدم به شدت جدی و به همان شدت مهربان و با من انعطاف پذیر. آدم وفاداری هم هست. من بر خلاف او به شدت پر هیجان و کم حوصله ام. از همه چیز حوصله ام سر میرود. او عاشق ثبات است و من عاشق تغییر و خوشبختانه او تلاش میکند که با من سازگار شود. 

به نظرم قسمت خوب و خوش مستاجری در این است که هر وقت حوصله ات سررفت بار و بندیلت را روی کولت میگذاری و روز از نو ، روزی از نو. اما وقتی خانه ای از خودت داری ، صرف نظر از تمام محاسنش، مجبوری با تکرار کنار بیایی و چون من نمیتوانم خانه بیچاره را مرتب گرفتار دست بیل و کلنگ میکنم. 

اوایل زندگی من قدم میزدم و به تغییرات احتمالی فکر میکردم. اخرش هم یک روز فهمیدم که یک دیواراضافه است. چند هفته بعد، یک روز جمعه ، همسرجان با صدای تیشه کارگرهایی که داشتند ان دیواررا خراب میکردند بیدارشد. مات و مبهوت و گیج شده به من و دیوار و کارگرها خیره شد. خیلی ملایم توضیح دادم که من فلسفه ء حضور این دیوار رو نمیفهمیدم!  

حالا چند وقتی است که در درک فلسفه ء یک دیوار و سه ستون و کاشی های دو سرویس و کابینت های آشپزخانه دچار مشکل شده ام. دیشب خیلی دوستانه مشکلم را با او در میان گذاشتم. دوباره همان شکلی نگاهم کرد!

   + ریحانه - ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ آبان ،۱۳۸٩

آقا اجازه؟

امروز تولد یک هفتگی وبم است. دلم نمیخواهد در هفت روزگی حرف 30 یا سی بزند. ترجیح میدهم لباس اجتماعی تنش کنم. حتی اگر تنگش باشد. خوب وقتی این خبر را میخوانم، دیگر نمیتوانم شاهکار امروز صبح همسرجان را بگویم. مجبورم ،آب دهنم را قورت بدهم و با ترس و لرز دست هایم را بالا ببرم و بگویم :آقا اجازه؟ میشه بپرسم شکل مجلس جدیدتون دقیقا چیه ؟ میشه بپرسم مگه بجز اون ساختمون ما هرم دیگه ای هم داریم؟ اقا اجازه! میخوان چکارش کنین؟ مجلس زشت و هرمیتون رو میگم ! 

آقا اجازه ؟ رطب خورده کی منع خرما کند؟

   + ریحانه - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٩

حلقه’ مفقوده

دیشب کانال ٣ مستند "مکث "‌را پخش کرد. این قسمتش درمورد آدم ربایی بود. آدم ربایی های خونین . در تهران . در شیراز . نکته غمگین ماجرا این بود که این آدم ها مدعی بودند سوء سابقه ندارند ولی به شدت حرفه ای عمل کرده بودند. در گروگان گیری دیگری که برادران شرور بودند ،‌هر دو برادر محکوم به قتل و متهم به قتل بودند و چندین فقره سابقه دزدی داشتند. من مانده ام که چرا وقتی محکوم به قتل شد در اجرای حکمش تعلل کردند که بخواهد کلی خلاف دیگر انجام دهد . مگر دزدی حد ندارد؟ اگر طبق همان حدود اسلامی عمل کنند ،‌دیگر بعد از چند بار خلاف دستی نخواهد داشت که بخواهد به خون آلوده شود.

جگرم کباب شد وقتی فیلم ارسالی از گروگانگیرها برای خانواده کودک اسیر را دیدم. وقتی چنان سیلی محکمی به صورت کوچکش زد که کله اش تکان تکان میخورد. تمام تنم میلرزید و فکرکردم اگر آن بچه،‌پسرک دوست داشتنی من بود با دستهای خودم خفه میکردمشان.

دیشب مستند خوبی نشان دادند. اما یک حلقه کم بود. یک فصل ناقص در پایان باقی ماند. جای صحنه تاب خوردن جنازه های کثیفشان بر سر دار خالی بود. تا عبرت آموزتر شود.

   + ریحانه - ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٩

غربت

من عادت بدی دارم. بدترین عادتم هم این است که هیچ راهی را تا ته نمیروم. یعنی وقتی حس میکنم آنچه باید ببینم را دیدم و آنچه باید بدانم را دانستم ، بقول معروف راه را کج میکنم به طرف دیگری. از روزمرگی بیزارم. اما همین روزمرگی در دل خودش ثبات دارد. رشد دارد. من مثل بذری میمانم که هر از گاهی در خاکی میرود و ریشه میزند ، به شکوفه کردن و گل دادن و میوه دادن که میرسد ، دوباره بذری میشوم در خاکی دیگر. 

در شرکت های بسیار خوبی کار کردم و کارهای خوبی داشتم. اما همین که به قولی "اِکسپِرت " شدم و تازه قدرت کسب کردم و در کار جا افتادم ، دچار حس روزمرگی میشوم و نامه ء استعفا. و دوباره جایی دیگر و کاری دیگر. 

بلاگ نویسی ام هم همین شده. وقتی جایی مینویسم و مقبول می افتد رهایش میکنم. جایی دیگر. حالا هم اینجا که  مثل رستوران های گمنام جاده ای خلوت است و مجبورم به هرکس میرسم بگویم بفرمایید داخل. غذا حاضر است. خوش آمدید. 

غربت روزهای اول است. روزهای اول کار ، روزهای اول دانشگاه ، روزهای اول نوشتن....

   + ریحانه - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ،۱۳۸٩

روح زمین و زمان

استاد نازنینی داشتیم به نام دکتر بیژن خرم که ا زصمیم قلب برایش عمر صد ساله میخواهم. نگرش سیستمی درس میدادند. یکبار خاطره ای تعریف کردند. بقیه متن از بان استاد است : 

در امریکا قرار شد در یکی از ایالت ها که بومی های سرخپوست داشت ، قوانینی مطابق با سبک زندگی آنها تدوین شودو این کار به خودشان سپرده شد. رییس انها هم به دانشگاه هاروارد مراجعه کرد و از دپارتمان مدیریت آنجا مشاوره خواست.  ما هم یک تیم به آنجا رفتیم و مدت چند ماه تحقیق کردیم و بعد از طی شدن مدت مذبور ، رییس قبیله و بزرگانشان را خواستیم تا نتایج و قوانین را به آنها بگوییم. بعداز مدتی سرخپوستان اجازه خواستند چند دقیقه بروند. در آنجا تپه ای بود که اتاقکی داشت که حکم عبادتگاه بود برای آنها. به انجا رفتند و بعد از یک ربع بازگشتند و گفتند ادامه دهیم. ما پرسیدیم آیا چیزی شده ؟ ابتدا جواب ندادند. بعد از اصرارهای ما ، رییس قبیله با شرمندگی گفت که "ما رفتیم که با بقیه مردان هم مشورت کنیم". ما هم گفتیم این که خیلی چیز خوبی است. و بحث را ادامه دادیم. مدتی بعد دوباره بلند شدند و رفتند و همان ماجراها. پرسیدیم آیا مشکل خاصی است ؟ دوباره جواب ندادند و ما اصرار کردیم و رییس قبیله گفت : " ما رفتیم از روح گذشتگانمان اجازه بگیریم" . مجدد بحث را ادامه دادیم و باز هم همان ماجرا. پرسیدیم اینبار از چه کسی اجازه گرفتید؟ با شرمندگی به هم نگاه کردند و گفتند : " رفتیم از روح زمین اجازه بگیریم. تصمیمات ما برزمین تاثیر زیادی میگذارد. " دوباره بحث را پی گرفتیم و ادامه دادیم که باز هم زمان خواستند و رفتند. کمی طولانی تر از دفعات قبل شد . وقتی بازگشتند گفتیم اگر مشکلی هست در کار بفرمایید .بهرحال ما میخواهیم شما راضی باشید و هیچ اجباری هم به پذیرش ندارید. اما سرخپوستان با اصرار گفتند که همه چیز خوب است و همه راضی اند. در جواب اینکه اینبار چه شده چیزی گفتند که تکان دهنده بود و تمامی تیم تحقیق مبهوت شدند. در جواب گفتند: ما رفتیم از روح آیندگانمان اجازه بگیریم. چون تصمیمات امروز ما بیشترین تصمیم را روی زندگی انها خواهد گذاشت. 

وقتی استاد نازنین این قصه را تعریف کرد ، ما هم تکان خوردیم. فکر کنم من بغض هم کردم. یاد کسانی افتادم که برای سرنوشت یک ملت زنده تصمیم میگیرند بی هیچ فکر و مشاوره و اجازه ای و تازه ملت را مدیون خود هم میدانند. 

* قرار نیست حرف پالیتیکال بزنم. اما گاهی بعضی چیزها بر سر دلت آماس میکند اگر نگویی. این از آن نوع حسرت ها بود . 

   + ریحانه - ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ،۱۳۸٩

دل دریایی

امروز تولد 41 سالگی مدیر عامل شرکت بود. بچه ها برایش سنگ تمام گذاشته بودند. زمانی که میخواست شمع ها را فوت کند ، قرار شد قبلش آرزویی کند. گفت من هر لحظه به مرگ فکر میکنم ، اما هیچ وقت به پایان و نقطه انتهایی برای گروه فکر نکرده ام. گفت بزرگترین آرزوی من این است که یک مدیر عامل خوب و قابل برای شرکت پیدا کنم. 

این حرف دنیا دنیا پیام داشت. یعنی اگر میخواهی موفق شوی ، باید به همان اندازه موفقیت را برای دگیران بخواهی. دریا باش و بگذار دیگران در تو غرق شوند. 

امیدوارم عمرش دراز و با عزت باشد. 

   + ریحانه - ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٩