سپیده بی سپیده. زمستون رو کی دیده ؟

لباس های زمستانی را جابجا میکنم. اواسط پاییز و بعد از آن تنها باران پاییزی جَو گیر و مست ، هِن هِن کنان پالتو و بارانی بود که از کاورهای سنگین بیرون کشیدم و در کمد مهمان آویزان کردم که دم دست باشد. 

جعبه های بزرگ بوت را از بلای کمد پایین آوردم و نشستم به تماشا. از خدا که پنهان نیست ، از خلق خدا هم پنهان نباشد عاشق لباس زمستانی ام. به نظر من خوش تیپی و زیبایی را میتوان فقط در لابلای خزهای یقه پالتو سفید زمستانی پیدا کرد . 

حالا و در این نیمه ء اولین ماه ِ آخرین سال دوباره هِن هِن کنان لباسهای سنگین و جاگیر را برمیگردانم به خانه اول. پرده ها را کنار میزنم و به آسمان ِ بی ستاره این شهر ِ دود زده نگاه میکنم. 

روزگاری میگفتند به کوری چشم شاه زمستون هم بهاره. و من فکر میکنم به کوری کدامین چشم پاییز و زمستانمان حتی دیگر بهار هم نیستند؟ 

 

   + ریحانه - ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٩

شهرتاریک من

این روزها ، بعد از هدف . مند. شدن. یار.انه. ها. تنها چیزی که دفرق کرده است ، خیابانها و اتوبانهای و کوچه های تاریک است. 

چند شب پیش وقتی میخواستم از جایی برگردم منزل ، هنوز 9 شب نشده بود و با خیال راحت راه افتادم.  از ترافیک و شلوغی همیشگی صدر و مدرس که بگذریم ، همه جا گرد مرگ پاشیده بودند انگار. 

وقت هایی که با همسرجان بیرون میرویم انگار حواسم به جایی و چیزی نیست. ولی درآن شب اول زمستانی که بجز سرمای خشک و روزهای تقویم هیچ نشانی از زمستان نداشت ، تازه فهمیدم این شهر چقدر تاریک است. چقدر دوست ندارم این تاریکی را. این سکوت را. این سیاهی را. 

زیر لب حمد و سه توحید میخوانم. فاتحه برای کشوری که تنها مشکل دولتمردانش چراغ های کوچه ها و روشنی خیابان هاست. دلم میخواهد با پوزخند بگویم نترسید. روشن کردن چراغ ، دلهای سیاه را روشن نمیکند. 

   + ریحانه - ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٩

..... کدو رو ندیدی

اول اینکه ببخشید. تیتر این پست یک مصرع شعر مولاناست که چون الان ما هنوز به اون سطح روشنفکری و آزادی بیان نرسیدیم از نقل کاملش معذورم. 

و اما بعد. 7-8 سالم بود که بابا بلیط گرفته بود عید بریم بندرعباس. هتل هم فکر کنم هتل هما رو رزرو کرده بود. یکی از مدیرهای شرکت میگه : آقای فلانی. بندر عباس کجاست میخوای زن و بچه رو ببری. تو که این همه پول هواپیما دادی ، برو پس بده ، پاشین برین دوبی. پدر نازنین هم فقط رفت بلیط ها رو پس داد و عید به سلامتی شما مثل همیشه رفتیم ولایت پدری و مادری ! خنثی

در همان زمان ها هم پدر جان جمله ای رو میگفتن که من هنوز یادمه. وقتی میرفتیم پمپ بنزین یا خرید از قدس و فروشگاه هایی مثل ملاصدرا ، بابای من غرغر میکرد و میگفت این ها نمیفهمن. قیمت ها رو واقعی کنن ، حقوق ها رو هم واقعی کنن. سوبسید دیگه معنا نداره. 

و وقتی من میپرسیدم یعنی چی ؟ پدر توضیح میداد که یعنی الان بیشتر قیمت بنزین رو دولت میده. بهش میگن سوبسید. ولی از این سوبسید اونی بیشتر استفاده میکنه که پول بیشتری داره. مثلا سه تا ماشین امریکایی داره (22-23 سال پیش ماشین های گنده امریکایی هنوز تو خیابون ها ولو بودن ) نه اونی که یک تاکسی یا موتور داره. و از اون طرف حقوق ها هم پایینه. 

پدر جان در تمام این سالها این نظر را داد و بالاخره دولت محترم به سبک خود پدرجان ... و کدو را ندید و فقط سوبسید (همان یارانه ) را حذف کرد و اصلا بروی مبارک خودش هم نمی آوردکه پس حقوقتون کو؟ 

 

   + ریحانه - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ دی ،۱۳۸٩

خواب زمستانی

چند روز پیش منزل دوستی بودیم که ماجرای پست قبل را تعریف کرد. گویا ابتدای ماجرا من در حال کمک به خانم خانه بودم و نفهمیدم که کمی تاریخ مصرف این پست گذشته است. مردهای خانواده در حال بحث روز بوده اند و فلاش بکی هم زده اند و من بی خبر از همه جا در همان صحنه حساس رسیدم و تصویرش را گذاشتم.

مهم نیست که زمانش گذشته ،‌مهم است که روزی چنین چیزی رخ داده است . من با ببخش و فراموشکاری خیلی میانه خوبی ندارم. وقتی کسی حرفی میزند و بقیه میگویند مهم نیست . گذشت !‌درک نمیکنم .

به نظر من این ماجرای ببخش و فراموش کن تمام اصول اخلاق را زیر پا میگذارد. چرا باید ببخشم و فراموش کنم؟ پس چه دلیلی دارد خود را مقید به قیود خوب بودن بکنیم وقتی یکساعت بعد باید همه چیز فراموش شوند ؟‌

قسمت تعجب برانگیز ماجرای پست زیر این است که جناب مهندس بعدازشاهکار سایپا آذین و این دسته گلی که به آب داده اند به ریاست سازمان ملی جوانان منصوب میشوند!‌ یعنی کسی که هنوز کنترلی بر جهت گردش خونش ندارد را میگذارند برای جوانان مردم سیاست گذاری کند.

خدایا تا به حال خواب بوده ایم. دو باره خوابمان کن و اگر قرار است این ها بر این سرزمین باشند بگذار در همان خواب بمانیم و رویای کوروش و داریوش ببینیم.

   + ریحانه - ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ دی ،۱۳۸٩

بی مکان

گاهی وقت ها از اینکه در ایران تفریحان متنوع نداریم و انقدر انتخاب ها محدود است که معمولا بی خیال تفریحات جمهوری اسلامی میشویم و در خانه ماندن و فیلم دیدن را ترجیح میدهیم شاکی میشوم. اینکه جوان های ما مکانی برای تخلیهء انرژی و شور جوانی خود ندارند. اما وقتی متوجه میشوم مهرداد بذرپاش مدیر عامل سایپا آذین و عضو هیات مدیره سایپا بدلیل انجام کارهای بییییییییب در دفتر خود با منشی اش که البته ایشان فرموده اند که همسر صیغه ای ایشان میباشد از سِمت خود برکنار شده است ، خدا را شکر میکنم که اقلا برای انجام عملیات بیییب با همسر جان مکان داریم و به دلیل بی مکانی کار خود را از دست نمیدهیم. راستی وقتی بچه را زود زن میدهند همین میشود دیگر. میگذاشتید حال و حولش را ببرد که حالا در 30 سالگی ، کار پسرهای 19 -20 ساله را نکند. 

   + ریحانه - ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آذر ،۱۳۸٩

جهان سوم

جهان سوم جاییست که در آن آدم ها میمرند تا ماشین ها بنزین ارزانتری داشته باشند. چون ظاهرا ارزش جان آدم ها از قیمت واردات بنزین سالم کمتر است .

چه کسی پاسخگوی این روزهای سیاه و شبهای بی ستاره است ‌؟‌ ما که در این مملکت مانده ایم؟آنها که خودشان و سرشان و تخصصشان را برداشتند و رفتند؟‌ یا دولت نامردانی که بر سر حکومتند و جز نفع خویش به هیچ نمی اندیشند و یا خدایی که آن بالا این گربه بیمار را فراموش کرده است !‌

   + ریحانه - ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٩

خان در راه

شبیه به لعبت الملوک وقتی بلوتوس برایش شعر میخواند ذوق میکنم وقتی می آیم نظرات آخرین پستم را بخوانم و میبینم نه اثری از نظر است و نه پست !‌من از قدیم و ندیم ارادت خاصی به پرشین بلاگ داشتم که الان ارادتم کاااامل شد!‌

روزی مردی از راهی میگذشت. در راه گرسنه شد و خربزه ای را که داشت برید و نیمی از آن را خورد و گفت نیم دیگرش را میگذارم که با خود فکر کنند که خانی از این جا گذشته و نیم خربزه خود را به جا گذاشته. کمی به خربزه نگاه کرد و دلش نیامد از آن بگذرد. نیم دیگر را خورد وبا خود گفت " حالا هرکس رد شود فکر میکند که خانی رد شده و ندیمی داشته و نیم خربزه را خودش خورده و ربعش را ندیمش خورده " .مجددا دلش نیامد و آن باقیمانده را هم خورد. فکر کرد اگر الان کسی رد شود و پوست و تخم خربزه را ببیند میفهمد که خانی رد شده و دو ندیم داشته و خربزه را خورده اند و پوست و تخمش را گذاشته اند.

مجددا دلش نیامد از تخم ها بگذرد آنرا هم خورد و گفت حالا همه فکر میکنند خانی بوده و دو ندیمی و چهار پایی که خربزه را خورده اند و تخمش را استرش خورده است و پوستش را گذاشته اند.

کمی نگاه کرد به پوست و پوست را هم خورد و گفت حالا نه خانی آمده و نه خانی رفته!‌

کلا پرشین بلاگ هم بر همین مبنا برنامه ریزی شده که نه خانی میاید و نه خانی میرود!‌

   + ریحانه - ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٩

روسیه

من علاقه ای به روسیه ندارم. جزو کشورهاییست که دوست دارم فقط یکبار بروم و کاخ کرملین و موزه آرمیتاژ‌و چند جای دیگر را ببینم و برگردم. همین. اما یک چیز روسها را دوست دارم. فیلم های جنگیشان. فضاهای سرد و سیاه و دلگیرش غم و خستگی را بدون نیاز به هیچ عامل دیگری منتقل میکند. فیلم هایی که درمورد زندانیان هم هست را دوست دارم. و بیشتر از همه اینکه آن ها را به اردوگاه های کار اجباری میفرستند را دوست داشتم و دارم. به نظرم بهترین روش برخورد با یک مجرم همین است. اینکه زیر شلاق کار در سرما و گرما جان بکند تا یا آدم شود و یا روح!‌

نمیتوانم تصور کنم در گرما و سرما مهندسان و متخصصان در جاده و بالای سر دکل های نفتی و گازی باشند و این انگل ها در زندان مفت بخورند و مفت بخوابند. خبر خوبی که بعد از مدت ها از سیمای میلی ج. ا.ا. پخش شد این بود که قرار است معتادان را برای ترک به اردوگاه های کار اجباری ببرند. هرچند کافی نیست ولی لازم است. کافی اش این است که تمام زندانیان را چنین کاری کنند. البته طبعا زندانیان مهریه و نفقه و زندانیان سیاصی را نمیگویم. هرچقدر جرم سنگین تر غل و زنجیر سخت تر و محکم تر  وکار سنگین تر!‌

   + ریحانه - ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٩
← صفحه بعد صفحه قبل →