غربت

من عادت بدی دارم. بدترین عادتم هم این است که هیچ راهی را تا ته نمیروم. یعنی وقتی حس میکنم آنچه باید ببینم را دیدم و آنچه باید بدانم را دانستم ، بقول معروف راه را کج میکنم به طرف دیگری. از روزمرگی بیزارم. اما همین روزمرگی در دل خودش ثبات دارد. رشد دارد. من مثل بذری میمانم که هر از گاهی در خاکی میرود و ریشه میزند ، به شکوفه کردن و گل دادن و میوه دادن که میرسد ، دوباره بذری میشوم در خاکی دیگر. 

در شرکت های بسیار خوبی کار کردم و کارهای خوبی داشتم. اما همین که به قولی "اِکسپِرت " شدم و تازه قدرت کسب کردم و در کار جا افتادم ، دچار حس روزمرگی میشوم و نامه ء استعفا. و دوباره جایی دیگر و کاری دیگر. 

بلاگ نویسی ام هم همین شده. وقتی جایی مینویسم و مقبول می افتد رهایش میکنم. جایی دیگر. حالا هم اینجا که  مثل رستوران های گمنام جاده ای خلوت است و مجبورم به هرکس میرسم بگویم بفرمایید داخل. غذا حاضر است. خوش آمدید. 

غربت روزهای اول است. روزهای اول کار ، روزهای اول دانشگاه ، روزهای اول نوشتن....

   + ریحانه - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ،۱۳۸٩