دیوارهای فهمیدنی

همسرجان مرد آرام و دوست داشتنی ای  است. یک آدم به شدت جدی و به همان شدت مهربان و با من انعطاف پذیر. آدم وفاداری هم هست. من بر خلاف او به شدت پر هیجان و کم حوصله ام. از همه چیز حوصله ام سر میرود. او عاشق ثبات است و من عاشق تغییر و خوشبختانه او تلاش میکند که با من سازگار شود. 

به نظرم قسمت خوب و خوش مستاجری در این است که هر وقت حوصله ات سررفت بار و بندیلت را روی کولت میگذاری و روز از نو ، روزی از نو. اما وقتی خانه ای از خودت داری ، صرف نظر از تمام محاسنش، مجبوری با تکرار کنار بیایی و چون من نمیتوانم خانه بیچاره را مرتب گرفتار دست بیل و کلنگ میکنم. 

اوایل زندگی من قدم میزدم و به تغییرات احتمالی فکر میکردم. اخرش هم یک روز فهمیدم که یک دیواراضافه است. چند هفته بعد، یک روز جمعه ، همسرجان با صدای تیشه کارگرهایی که داشتند ان دیواررا خراب میکردند بیدارشد. مات و مبهوت و گیج شده به من و دیوار و کارگرها خیره شد. خیلی ملایم توضیح دادم که من فلسفه ء حضور این دیوار رو نمیفهمیدم!  

حالا چند وقتی است که در درک فلسفه ء یک دیوار و سه ستون و کاشی های دو سرویس و کابینت های آشپزخانه دچار مشکل شده ام. دیشب خیلی دوستانه مشکلم را با او در میان گذاشتم. دوباره همان شکلی نگاهم کرد!

   + ریحانه - ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ آبان ،۱۳۸٩