ریحانه هستم

سلام. البته این سلام به ناکجا بود. چون احتمالا این پست به اندازه انگشتان یک دست دیده نمیشود. بهرحال، سلام. ریحانه هستم. یک عدد ریحانه . این را به این جهت میگویم که در 5 سال اخیر طبق امار ثبت احوال ، ریحانه ، 3-5 امین اسم محبوب در میان دختر خانم ها بوده است. من یکی از بیشمارریحانه های این ممکلت هستم. برای مشخص کردن خودم باید بگویم " دانشور " هستم. خیلی مصداق ماجرای کور را نور علی صدا کردن نیستم البته. از ریحانه بودن بوی خوبش را دوست دارم و از دانشوری اش هی درس و کتاب خواندن را. این فامیل را هم مدیون اجداد آینده نگرمان هستیم. گویا قرار بوده نام فامیل ما چیزی در مایه های عمو تیرتپر باشد. یک جد ِ شیر پاک خورده ای میگوید شاید بعدها نوادگان ما شرمنده شوند . ما خاندان تحصیل کرده و دانشوری هستیم . خلاصه خودشان برای خودشان پپسی باز کردند و آن پپسی ِ کذایی فمیلی نِیم ما شد! 

بگذریم. یک نیمه شب پاییزی که الان باشد هوس نوشتن ذوباره به سرم زد. نوشتن همیشه غایت آمال من بوده . بماندکه خودم بزرگترین ظلم را به خودم میکنم و کم مینویسم. امشب دوباره تصمیم گرفتم خودم باشم و خودم بنویسم. زندگی رسم خوش آیندی است که گاهی شادی های کوچک خوش آیند ترش هم میکند. شادی هایی مثل دست در دست همسرجان قدم زدن. انها که مرا میشناسند همسرجانم را هم میشناسند. مثال بارز مردانگی و مردانگی اش البته ربطی به موها و چشم های روشن و جذابیت های  ظاهری اش ندارد. مربوط به اخلاق و جذبه مردانه اش است که ما را چندین سال است شیفته کرده است. شوهر ذلیلی که شاخ و دم ندارد.

میگفتم. میخواهم از لحظه هایم بنویسم. از لحظه هایی که میدانم نابندو تکرار ناپذیر. مینویسم که در خوشی ها یادم نرود لحظات سخت هم داشته ام ، و در ناخوشی ها بدانم زندگی روزهای قشنگ هم دارد. 

 

 

   + ریحانه - ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٩