شهرتاریک من

این روزها ، بعد از هدف . مند. شدن. یار.انه. ها. تنها چیزی که دفرق کرده است ، خیابانها و اتوبانهای و کوچه های تاریک است. 

چند شب پیش وقتی میخواستم از جایی برگردم منزل ، هنوز 9 شب نشده بود و با خیال راحت راه افتادم.  از ترافیک و شلوغی همیشگی صدر و مدرس که بگذریم ، همه جا گرد مرگ پاشیده بودند انگار. 

وقت هایی که با همسرجان بیرون میرویم انگار حواسم به جایی و چیزی نیست. ولی درآن شب اول زمستانی که بجز سرمای خشک و روزهای تقویم هیچ نشانی از زمستان نداشت ، تازه فهمیدم این شهر چقدر تاریک است. چقدر دوست ندارم این تاریکی را. این سکوت را. این سیاهی را. 

زیر لب حمد و سه توحید میخوانم. فاتحه برای کشوری که تنها مشکل دولتمردانش چراغ های کوچه ها و روشنی خیابان هاست. دلم میخواهد با پوزخند بگویم نترسید. روشن کردن چراغ ، دلهای سیاه را روشن نمیکند. 

   + ریحانه - ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٩