برای ببری که مرد

بچه بودم . فکر کنم 10-11 ساله که روزی بابا جعبه به دست به خانه آمد. یک بچه گنجشک شل و پل و مریض را گرفته بود. وظیفه من شد رسیدگی به این پرنده بی جان. خمیرهای گوشه نان را کمی آب میزدم که نرم شود و ذره ذره در نوک کوچکش جا میدادم. قطره قطره آب. بعد از چند روز دیگر میتوانست راه برود. اما هنوز نمیپرید. دلم میخواست پرواز کند و بهترین راه را یاد دادن پرواز فرض کردم. گفتم اگر مجبور شود و بترسد پر میزند. روی راکت بدمینتون سوارش میکردم و دور اتاق میچرخاندمش و راکت را از زیرش کنار میکشیدم. تقلای بی جانی میکرد و نقش قالی میشد. هر روز چند باری با او تمرین میکردم تا اینکه بالاخره مرد! مراسم اشک و اه و تدفین با شکوه در باغچه و دو چوب به هم وصل شده به شکل صلیب به نشان سنگ قبر و پایان ماجرا! 

فکر کنم 20 سالی از مرگ آن پرنده بی نوا میگذرد. من در مرگ او بی تقصیر بودم. اگر بابا پیدایش نکرده بود همان دو هفته قبل ترش میمرد. اما بعد از 20 سال گوشه وجدانم زخمیست و هنوز  که هنوز است هر گنجشکی که میبینم به یادش می افتم و گاهی گنجشکک اشی مشی گوش میکنم و گریه هم میکنم. 

دلم میخواهد بدانم حضراتی که ببر به آن عظمت را در کمال صحت و سلامت تحویل میگیرند و انقدر خر و یابو و اسب مریض به خوردش میدهند تا بمیرد ، چگونه سر بر بالین میگذارند و اگر میذارند خواب راحت دارند؟ اگر سر راحت بر بالین و خواب ارام دارند از قول من تبریک بگویید این بی وجدانی را و پیشنهاد دهید در رزومه شان به عنوان key skill قید کنند! 

 

   + ریحانه - ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٩