روح زمین و زمان

استاد نازنینی داشتیم به نام دکتر بیژن خرم که ا زصمیم قلب برایش عمر صد ساله میخواهم. نگرش سیستمی درس میدادند. یکبار خاطره ای تعریف کردند. بقیه متن از بان استاد است : 

در امریکا قرار شد در یکی از ایالت ها که بومی های سرخپوست داشت ، قوانینی مطابق با سبک زندگی آنها تدوین شودو این کار به خودشان سپرده شد. رییس انها هم به دانشگاه هاروارد مراجعه کرد و از دپارتمان مدیریت آنجا مشاوره خواست.  ما هم یک تیم به آنجا رفتیم و مدت چند ماه تحقیق کردیم و بعد از طی شدن مدت مذبور ، رییس قبیله و بزرگانشان را خواستیم تا نتایج و قوانین را به آنها بگوییم. بعداز مدتی سرخپوستان اجازه خواستند چند دقیقه بروند. در آنجا تپه ای بود که اتاقکی داشت که حکم عبادتگاه بود برای آنها. به انجا رفتند و بعد از یک ربع بازگشتند و گفتند ادامه دهیم. ما پرسیدیم آیا چیزی شده ؟ ابتدا جواب ندادند. بعد از اصرارهای ما ، رییس قبیله با شرمندگی گفت که "ما رفتیم که با بقیه مردان هم مشورت کنیم". ما هم گفتیم این که خیلی چیز خوبی است. و بحث را ادامه دادیم. مدتی بعد دوباره بلند شدند و رفتند و همان ماجراها. پرسیدیم آیا مشکل خاصی است ؟ دوباره جواب ندادند و ما اصرار کردیم و رییس قبیله گفت : " ما رفتیم از روح گذشتگانمان اجازه بگیریم" . مجدد بحث را ادامه دادیم و باز هم همان ماجرا. پرسیدیم اینبار از چه کسی اجازه گرفتید؟ با شرمندگی به هم نگاه کردند و گفتند : " رفتیم از روح زمین اجازه بگیریم. تصمیمات ما برزمین تاثیر زیادی میگذارد. " دوباره بحث را پی گرفتیم و ادامه دادیم که باز هم زمان خواستند و رفتند. کمی طولانی تر از دفعات قبل شد . وقتی بازگشتند گفتیم اگر مشکلی هست در کار بفرمایید .بهرحال ما میخواهیم شما راضی باشید و هیچ اجباری هم به پذیرش ندارید. اما سرخپوستان با اصرار گفتند که همه چیز خوب است و همه راضی اند. در جواب اینکه اینبار چه شده چیزی گفتند که تکان دهنده بود و تمامی تیم تحقیق مبهوت شدند. در جواب گفتند: ما رفتیم از روح آیندگانمان اجازه بگیریم. چون تصمیمات امروز ما بیشترین تصمیم را روی زندگی انها خواهد گذاشت. 

وقتی استاد نازنین این قصه را تعریف کرد ، ما هم تکان خوردیم. فکر کنم من بغض هم کردم. یاد کسانی افتادم که برای سرنوشت یک ملت زنده تصمیم میگیرند بی هیچ فکر و مشاوره و اجازه ای و تازه ملت را مدیون خود هم میدانند. 

* قرار نیست حرف پالیتیکال بزنم. اما گاهی بعضی چیزها بر سر دلت آماس میکند اگر نگویی. این از آن نوع حسرت ها بود . 

/ 2 نظر / 9 بازدید
ساحل

[گل]سلام بر یک عدد ریحانه از آشناییتون خوشبختم..احتمالا روان شناسی ای چیزی خونده اید؟از کتاب ترجمه شده تون میگم اگه اینطوره که چند برابر خوشبختم

ساحل

ای بابا چرا اینجوری شد؟عیب نداره آمار نظراتت بالا رفت[نیشخند]